بادبانهاي برافراشته

 
 
 
خانه هایم
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠  

- یک سال گنده هم گذشت ، مستاجر نازنینمو بیرون کردم و یه مستاجر جدید آوردم که واقعاً هنوز یک ماه نشده صبرمو تموم کرده ، هر روز زنگ میزنه و باعث میشه یادم بیاد چقدر پشیمونم از خرید این خونهمستاجر قبلیم که دو سال ساکن خونه ام بود حتی یکبار هم برای شکایت زنگ نزد  .........

- خانه های مجازیم را هم که واقعاً بی سر و سامان رها کردم ، واقعاً و واقعاً به هیچ کاری نمیرسم ، مطبخم را که شروع کردم فکر می کردم حداقل هفته ای یک غذا می نویسم اما نشد ، بجز کار اداره هیچ کاری رو درست انجام نمی دم یعنی اونقدر که لازمه وقت نمیذارم ، دوستم هم که رفت سوئد گاهی با هم میرفتیم مرکز خرید اما امسال چند جا اونم با عجله رفتم و برگشتم ، حتی یک مانتو هم وقت نمی کنم بگیرم هر چی تو آرشیو دارم استفاده می کنم .

- تصمیم داشتم از تابلوهای گلم تو خانه هنرمندان گالری بگیرم فقط یک تلفن زدم و دیگه هیچ کاری نکردم بعد از چند ماه تازه دیروز سی دی عکسهای تابلوها رو رایت کردم کی ببرم اونجا نمی دونم ..

واقعاً زندگی نمیکنم نمیدونم شاید زندگی همه این شکلی شده ، مسافرت با عجله و همه چیز و همه چیز با عجله ....

- ترس ورم داشته .........

- پنجشنبه گذشته قبل از شروع برف با برادرم رفتیم خرید هر چقدر هم که اون تند تند راه میرفت اما دوست داشتم بعدش هم که برف شروع شد .......

از سرعت زمان ترس ورم داشته همه صفحات چقدر تند تند ورق می خورد حتی با یک رنگ خوشرنگ یک نقطه رنگی هم نمیکشم روی صفحات شاید بنفشه های لیمویی که لای کتاب خشکشون می کنم رنگی ترین چیزهایی باشن در این صفحات ثبت میکنم ..

89/11/20

 



 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱  

پیروزی یعنی توانایی رفتن از یک شکست به شکست دیگر، بدون از دست دادن اشتیاق

 

وینستون چرچیل



 
هر چقدر هم که اعتقاد نداشته باشم
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥  

اتاق بزرگه ، اتاق مهمون بود ، فقط من برای درس خوندن اونجا می رفتم و خواهرم برای پهن کردن بساط خیاطیش ، اتاق بزرگه رو روزهای عید دوست داشتم سفره عید تا آخر عید اونجا پهن می موند ، روز اول عید لباس نوهامو می پوشیدم ، موهامو مامانم برام دو تا می بافت و کش موهای جدیدمو برام میبست ، روزهایی که اونجا قدم می زدم و درس می خوندم پاهام از سرما یخ می زد اما دوست داشتم ، یه بار هم که بخاری روشن کرده بودم و کنارش نشسته بودم به درس خوندن ،دامن چارخونه امو که خواهرم برام دوخته بود ، سوزوندم ، چقدر اون دامنمو دوست داشتم .

تو اتاق بزرگه بودیم ، اتاق پر از نور بود ، خورشید دستاشو از لای پرده کرکره های سبز رنگ دراز کرده بود تو ، این اتاقو به خاطر نورگیر بودنش دوست داشتم ، دوست داشتم چون میتونستم به شاپرکهایی که روی شکوفه های سیب میشینن ، خیره بشم و تنهاییمو فراموش کنم ، خواهر برادرهام همیشه خیلی بزرگتر از من بودن و من تنها

خواهرم بساط خیاطیشو پهن کرده بود و داشت برای صدیقه دختر همسایه که همکلاسی من هم بود پیرهن می دوخت ، بهم گفت بیست و دو ، سه سالگی شوهر کن ، این تنها جمله ای بود که تو خونه ما راجع به ازدواج من زده شد  و برادرم ناراحت شده بود و می گفت : فکرشو به هم می ریزی ، بذار درسشو بخونه .
هیچوقت به  ازدواج فکر نکرده بودم ، همه زندگی برای من در درس خوندن خلاصه میشد، هیچوقت سرمو از تو کتابا بیرون نیاورده بودم ، وقتی همکلاسیای دبیرستان شوهر میکردن ، برای خودم خییییییییییییییلی دور تصور می کردم این مسئله رو ، یه معلم زیست شناسی داشتیم ، خانم کرامتی ، می گفتن از سن ازدواجش گذشته ، 27 سالش بود اما نمیدونم چرا من نمی تونستم قبول کنم اون از سن ازدواجش گذشته، در مقابل حرف خواهرم سکوت کردم ، سالها گذشت حالا دیگه دانشگاه می رفتم و باز هم وقتی همکلاسیام ازدواج می کردند یا اون گروه چهار نفری که خیلی نگران ازدواجشون بودند ، حرص می خورند ، بازم برای خودم خیییییییییییییلی دور می دیدم ، مدیریت یه زندگی خیلی برام بزرگ به نظر می رسید .
خواستگارایی که بهم می خورد ، آدمهایی که زنگ می زدن و جلو نمی اومدن ، به اهل خانواده اینو قبولونده بود که یه موضوع غیر طبیعی وجود داره که این مسئله سر نمیگیره، هنوز هم ادامه داره ، مواردی که جدی می شه ، انگشتر نشون خریداری میشه ، کاری که تا دقیقه 90 پیش می ره و همه چیز یهو از اوج فرو می ریزه پایین ، همه اینها ترسوم کرده ، نکنه دوباره همه چیز فرو بریزه ، هر چقدر هم که اعتقاد نداشته باشم به انرژی های منفی و گره هایی که آدمهای دیگر از کوته فکری ، حسادت و جهالت در کار کسی ممکنه بندازن ، دیگه کم کم داره باورم میشه !



 
حتماً خوشتون می آد
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤  


اینو گوش بدین ، حتماً خوشتون می آد


یه شب تو خواب وقت سحر شهزاده ای زرین کمر

نشسته بر اسب سفید می اومد از کوه و کمر

می رفت و آتش به دلم می زد ، نگاهش

کاشکی دلم رسوا بشه ، دریا بشه این دو چشم پر آبم

روزی که بختم باز بشه ، بی عار بشه اون که اومد بخوابم

شهزاده رویای من شاید تویی

اون کس که شب آمد به خواب من تویی تو

از خواب شیرین ناگه پریدم او را ندیدم به کنارم

به خدا از غصه بر لب هر روز و هر شب در انتظارم به خدا

کاشکی دلم رسوا بشه ، دریا بشه این دو چشم پر آبم

روزی که بختم باز بشه ، بی عار بشه اون که اومد بخوابم

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش

می رفت و آتش به دلم می زد نگاهش