هر چقدر هم که اعتقاد نداشته باشم

اتاق بزرگه ، اتاق مهمون بود ، فقط من برای درس خوندن اونجا می رفتم و خواهرم برای پهن کردن بساط خیاطیش ، اتاق بزرگه رو روزهای عید دوست داشتم سفره عید تا آخر عید اونجا پهن می موند ، روز اول عید لباس نوهامو می پوشیدم ، موهامو مامانم برام دو تا می بافت و کش موهای جدیدمو برام میبست ، روزهایی که اونجا قدم می زدم و درس می خوندم پاهام از سرما یخ می زد اما دوست داشتم ، یه بار هم که بخاری روشن کرده بودم و کنارش نشسته بودم به درس خوندن ،دامن چارخونه امو که خواهرم برام دوخته بود ، سوزوندم ، چقدر اون دامنمو دوست داشتم .

تو اتاق بزرگه بودیم ، اتاق پر از نور بود ، خورشید دستاشو از لای پرده کرکره های سبز رنگ دراز کرده بود تو ، این اتاقو به خاطر نورگیر بودنش دوست داشتم ، دوست داشتم چون میتونستم به شاپرکهایی که روی شکوفه های سیب میشینن ، خیره بشم و تنهاییمو فراموش کنم ، خواهر برادرهام همیشه خیلی بزرگتر از من بودن و من تنها

خواهرم بساط خیاطیشو پهن کرده بود و داشت برای صدیقه دختر همسایه که همکلاسی من هم بود پیرهن می دوخت ، بهم گفت بیست و دو ، سه سالگی شوهر کن ، این تنها جمله ای بود که تو خونه ما راجع به ازدواج من زده شد  و برادرم ناراحت شده بود و می گفت : فکرشو به هم می ریزی ، بذار درسشو بخونه .
هیچوقت به  ازدواج فکر نکرده بودم ، همه زندگی برای من در درس خوندن خلاصه میشد، هیچوقت سرمو از تو کتابا بیرون نیاورده بودم ، وقتی همکلاسیای دبیرستان شوهر میکردن ، برای خودم خییییییییییییییلی دور تصور می کردم این مسئله رو ، یه معلم زیست شناسی داشتیم ، خانم کرامتی ، می گفتن از سن ازدواجش گذشته ، 27 سالش بود اما نمیدونم چرا من نمی تونستم قبول کنم اون از سن ازدواجش گذشته، در مقابل حرف خواهرم سکوت کردم ، سالها گذشت حالا دیگه دانشگاه می رفتم و باز هم وقتی همکلاسیام ازدواج می کردند یا اون گروه چهار نفری که خیلی نگران ازدواجشون بودند ، حرص می خورند ، بازم برای خودم خیییییییییییییلی دور می دیدم ، مدیریت یه زندگی خیلی برام بزرگ به نظر می رسید .
خواستگارایی که بهم می خورد ، آدمهایی که زنگ می زدن و جلو نمی اومدن ، به اهل خانواده اینو قبولونده بود که یه موضوع غیر طبیعی وجود داره که این مسئله سر نمیگیره، هنوز هم ادامه داره ، مواردی که جدی می شه ، انگشتر نشون خریداری میشه ، کاری که تا دقیقه 90 پیش می ره و همه چیز یهو از اوج فرو می ریزه پایین ، همه اینها ترسوم کرده ، نکنه دوباره همه چیز فرو بریزه ، هر چقدر هم که اعتقاد نداشته باشم به انرژی های منفی و گره هایی که آدمهای دیگر از کوته فکری ، حسادت و جهالت در کار کسی ممکنه بندازن ، دیگه کم کم داره باورم میشه !

/ 1 نظر / 38 بازدید
عسل

معمولا دوست ندارم اینجور وقتا نظری بدم چون می ترسم از یه نوشته نظر دیگه ای برداشت بشه. ولی منم به نظرم بهتره آدم خیلی زود ازدواج کنه. ریسک پذیریش بیشتره و سرش پر بادتر و انرژیش بیشتر.